یک سال پیش در سوک مادر شکوه نوشتم : مادر کودکان اعماق هم رفت .
ولی هنگامی که آرمان انسانی و شریف شکوه تپنده و رونده پا برجاست ، هنگامی که نویسندگان و روزنامه نگاران جوان مقالات متعدد پیرامون کار کودکان و خشونت علیه آنان منتشر می کنند. و جمال اکرمی دوست و راهنمای شکوه در ثبت خاطرات کودکان اعماق ، شب و روز برای کودکان می نویسد
کفش
هفت ساله ام. مادرکفش خریده. کفش قوزک پایش را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود و دیگر پایش را نزند. زمین می خورم .
پانزده ساله ام. مادر کفش خریده. هنوز قوزک پایش مشکل ساز است. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .
بیست ساله ام. همان مشکل همیشگی. کفش قوزک پای مادر را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود . زمین می خورم
بیست و چهار ساله ام . خبر چندانی از مادر ندارم . شهر دیگری هستم . دورا دور به نظر می رسد مادر کم و بیش با کفش هایش کنار آمده
هم اتاقی ام کفش خریده. کفش پشت پایش رامی زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .
استاد کفش خریده. کفش پنجه ی پایش را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .
دلم برای کفش خودم تنگ شد. این چندوقت پایم همه اش مهمان کفش دیگران بوده . توی کفشم نمی رود. قوزک پا ، پنجه هایم و پشت پایم هنوز زخم است .
توی کافه گرم است پنجره های کافه را بخار تندی گرفته مرد عینکی نشسته گرم تفکر قهو ه ای روی میز است قهوه می خورد و فکر می کند .
" هوا سرده "
جرعه بعدی که از گلویش پایین می رود فکر می کند
"هوا خیلی سرده "
جرعه سوم را که می نوشد فریاد می زند و کافه دار را صدا می کند
" مردیکه چرا این قدر هوا سرده "
کافه دار عینک مرد عینکی را از چشمش بر می دارد بخار شده و رطوبت درون کافه را از رویش پاک می کند و دوباره آن را به چشم مرد عینکی می زند مرد عینکی لحظه ای مکث می کند بعد آرام روی صندلی اش می نشیند و نفس راحتی می کشد حالا قهوه هم سرد تر شده و ارتفاع بخارش به شیشه های عینک نمی رسد برف روی زمین را خوب پوشاند . موش ها از سرما خود را زیر پل ها نهان کرده اند . پسری زیر بالکن مغازه ای در انتظار تمام شدن برف است . انقلاب از روزهای دیگر خیلی خلوت تر است برف می آید.
غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.
این خانه و این باغچه ارث ما و احمد سرایدار خانه و باغبان این باغچه است. ولی ما هر چه گل در این باغچه کاشتیم او خشک کرده است.
گناهی هم ندارد این بیچاره ابلهی است که فقط گندم و یونجه کاشته است و هیچ گونه سر رشته ای از گل کاری ندارد.
امروز صورت حسابی به دستم داده است که در آن مبلغی را برای خرید کود هزینه کرده است . می گویم احمدی ! تو که خودت ریدی به باغچه دیگه نیازی به کود نبود ! ابلهانه می خندد. و من عاشق این جور خنده هایش هستم.
این ها را یک مرغ پا کوتاه به جوجه طلایی رنگش که تازه از تخم بیرون آمده بود گفت . چون او روی لبه ظرف غذا پرید، ظرف روی زمین افتاد و شکست.
جوجه با خودش گفت :
بعد از لانه بیرون رفت . خروس داشت از گودال وسط مزرعه آب می خورد . جوجه جلو دوید و توی آب رفت . خروس داد کشید : ...
همسايه ما
صداي آوازش با بقيه انگار فرق داشت كمي كش دار و كمي هم غمگين . گاهي اوقات با اين صدا بيدار مي شوم دم دماي صبح . گوشه پرده را كنار مي زنم و توي نور گير روبرو را نگاه مي كنم. لم داده روي سكوي پنجره اتاق خوابشان و مغرورانه به پايين خيره خيره نگاه مي كند گردن بند كلفتي هم در گردنش برق مي زند...
آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...