تبليغاتX
ادبيات ِ سه شنبه
کارگاه قصه نویسی

 

    یک سال پیش در سوک مادر شکوه نوشتم : مادر کودکان اعماق هم رفت .

ولی هنگامی که آرمان انسانی و شریف شکوه تپنده و رونده پا برجاست ، هنگامی که نویسندگان  و روزنامه نگاران جوان مقالات متعدد پیرامون کار کودکان و خشونت علیه آنان منتشر می کنند. و جمال اکرمی دوست و راهنمای شکوه در ثبت خاطرات کودکان اعماق ، شب و روز برای کودکان می نویسد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط همه ی اعضا  | 

کفش

هفت ساله ام. مادرکفش خریده. کفش قوزک پایش را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود و دیگر پایش را نزند. زمین می خورم .

پانزده ساله ام. مادر کفش خریده. هنوز قوزک پایش مشکل ساز است. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .

بیست ساله ام. همان مشکل همیشگی. کفش قوزک پای مادر را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود . زمین می خورم

بیست و چهار ساله ام . خبر چندانی از مادر ندارم . شهر دیگری هستم . دورا دور به نظر می رسد مادر کم و بیش با کفش هایش کنار آمده

هم اتاقی ام کفش خریده. کفش پشت پایش رامی زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .

استاد کفش خریده. کفش پنجه ی پایش را می زند. پایم را توی کفش اش می کنم تا نرم شود. زمین می خورم .

دلم برای کفش خودم تنگ شد. این چندوقت پایم همه اش مهمان کفش دیگران بوده . توی کفشم نمی رود. قوزک پا ، پنجه هایم و پشت پایم هنوز زخم است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:42  توسط همه ی اعضا  | 

اوایل اسفند سال 68 . هوا به طرز عجیبی بهاری بود. همه کارگران منتظر عید و تعطیلات بودند. در سال دو هفته تعطیلات یکی در نوروز و یکی درتابستان داشتیم و این زمان تنها فرصتی بود که همه می توانستند به شهرستان های خودشان بروند و دیداری تازه کنند. در مهد کودک بچه ها از عید حرف می زدند و از خوشحالی مادرانشان که همیشه آن ها را عبوس و خسته می دیدند ، شاد بودند. تمام فکرم این بود که برای بچه ها عیدی تهیه کنم که هم بچه ها و هم مادران خوشحال شوند. ولی نه پول داشتیم و نه امکانات . همیشه مقداری پول به عنوان تن خواه داشتم که وسایل ضروری را مجاز خریداری کنم و دلم می خواست هفت سین درست کنیم که این هم جزو وسایل ضروری نبود...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:40  توسط همه ی اعضا  | 

     برف می آید ، توی جوی های خیابان انقلاب موش ها تکه نانی را که پیدا کنند از دست هم می قاپند، لبه های جوی برف نشسته دارد روی زمین هم می نشیند. پسری صورتش را تا نوک دماغش توی پخه ی کاپشنش کرده و حتی نوک انگشت هایش هم از آستین هایش بیرون نیست گوش هایش حسابی قرمز شده.

توی کافه گرم است پنجره های کافه را بخار تندی گرفته  مرد عینکی نشسته گرم تفکر قهو ه ای روی میز است قهوه می خورد و فکر می کند .

" هوا سرده "

جرعه بعدی که از گلویش پایین می رود فکر می کند

"هوا خیلی سرده "

جرعه سوم را که می نوشد فریاد می زند و کافه دار را صدا می کند

" مردیکه چرا این قدر هوا سرده  "

کافه دار عینک مرد عینکی را از چشمش بر می دارد بخار شده و رطوبت درون کافه را از رویش پاک می کند و دوباره آن را به چشم مرد عینکی می زند مرد عینکی لحظه ای مکث می کند بعد آرام روی صندلی اش می نشیند و نفس راحتی می کشد حالا  قهوه هم سرد تر شده و ارتفاع بخارش به شیشه های عینک نمی رسد برف روی زمین را خوب پوشاند . موش ها از سرما خود را زیر پل ها نهان کرده اند . پسری زیر بالکن مغازه ای در انتظار تمام شدن برف است . انقلاب از روزهای دیگر خیلی خلوت تر است برف می آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:19  توسط همه ی اعضا  | 

وقتی لعیا گفت از دیدنم بعد ازینهمه سال به وجد آمده/ لبهای قیطانی اش می لرزید. یاد ِ کودکی هایمان افتادم که بغضش مغرورانه وقت دلگیری اش از فامیل/ روی لرزش لبهاش جا می گرفت . دیگر نه از ابروان پاچه بزی اش اثری بود /نه از آن همه کرک روی گونه های استخوانی بی اعتنا به جوانی اش. کلامش اما مثل همیشه سرد بود و احوال روزگارش هم مرتب چرا که از گذشته جز خاطراتی اندک/ حرفی نمی زد ... نمی زدم...

غروب، از درز درب حیاط با لبخند گرم سرخش مهمان اتاق شده بود . لعیا که چای اورد / مدتی /به برق فنجان طلایی اش زیر نور غروب خیره شدیم و بی که علتش را دریابم اشتراک موضوع نگاه من و او شادمانی ِ در پی ِ بهانه ام را رونق بخشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:50  توسط همه ی اعضا  | 

 

 

این خانه و این باغچه ارث ما و احمد سرایدار خانه و باغبان این باغچه است. ولی ما هر چه گل در این باغچه کاشتیم او خشک کرده است.

گناهی هم ندارد این بیچاره ابلهی است که فقط گندم و یونجه کاشته است و هیچ گونه سر رشته ای از گل کاری ندارد.

امروز صورت حسابی به دستم داده است که در آن مبلغی را برای خرید کود هزینه کرده است . می گویم احمدی ! تو که خودت ریدی به باغچه دیگه نیازی به کود نبود ! ابلهانه می خندد. و من عاشق این جور خنده هایش هستم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:27  توسط همه ی اعضا  | 

  • جوجه بد تو ظرف غذا را شکستی ؟تو یک جوجه بد هستی .

این ها را یک مرغ پا کوتاه به جوجه طلایی رنگش که تازه از تخم بیرون آمده بود گفت . چون او روی لبه ظرف غذا پرید، ظرف روی زمین افتاد و شکست.

جوجه با خودش گفت :

  • جوجه بد. من یک جوجه بد هستم .

بعد از لانه بیرون رفت . خروس داشت از گودال وسط مزرعه آب می خورد . جوجه جلو دوید و توی آب رفت . خروس داد کشید : ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:23  توسط همه ی اعضا  | 

گروه سه شنبه ها / برای کلاسهای قصه نویسی خود با مدیریت جمال اکرمی / عضو جدید می پذیرد. شهریه هر سه ماه / چهل هزار تومان.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6:53  توسط همه ی اعضا  | 

همسايه ما

 

صداي آوازش با بقيه انگار فرق داشت كمي كش دار و كمي هم غمگين . گاهي اوقات با اين صدا بيدار مي شوم دم دماي صبح . گوشه پرده را كنار مي زنم و توي نور گير روبرو را نگاه مي كنم.  لم داده روي سكوي پنجره اتاق خوابشان و مغرورانه به پايين خيره خيره نگاه مي كند گردن بند كلفتي هم در گردنش برق مي زند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:37  توسط همه ی اعضا  | 

آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! مي خواهم ديگر به تو زيادتر فكر كنم.به دنج ِدور تنگ ِ قصه ات كه مجابم مي كند.به زنِِ كنار دستت كه مهرمنديش آبم مي كند / به مرغ ِ ميناي كارگاهمان كه آوازميهمان نوازيش،خوابم مي كند. به زن روبرو نشسته ات كه منم و مردانگي ِ ريخته بر دوشش / خرابم ميكند.ميخواهم به اينهمه زيادتر فكر كنم كه گرانباري ِ اين سوگروز تلخ / عتابم مي كند. آدم روبه رويم نشسته ي كارگاه قصه نويسي ِ سه شنبه هاي ِ بعدازين بي شكوه ! اين روزها مرگ با انگشت عصايي اش هي اشاره مي كندم / مرا ببين ... مرگ اينجاست ... مرگ اينجاست... اينجاست...اينجاست ... اينجاست ... اينجاست . تما م ِ دنج ِ دورم را پر مي كند. دندانهاي زردش را نشانم مي دهد و من از گوشه گوشه ي بي تو خوف مي كنم . مي خواهم  ديگر به تو زيادتر فكر كنم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:34  توسط همه ی اعضا  |